تبلیغات
محبان المهدی(عج)

محبان المهدی(عج)
بـایـــد وســط هفــته بیــــایی آقــــــا / دیریست که جمعه های ما تعطیل است
بهتره از قبل از این که داستان رو مطالعه کنید یه توضیحاتی بدم:

اول این که هدف بنده از نوشتن این داستان و داستان هایی از این قبیل صرفا نزدیک کردن دل ها به مسئله ی ظهور بوده و نمی خوام خدای نکرده شخصیت سازی کنم...البته من قبل از نوشتن این جور داستان ها پرس و جو کردم و بهم گفتن اگه برخلاف روایات نباشه ایرادی نداره...

و دوم این که علی اقای داستان یعنی همون فردی که داستان از زبونش روایت میشه اشاره به شخص خاصی نداره و هر کسی می تونه باشه...امیدوارم خوشتون بیاد...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

چشمانم را به پرده ی سیاه خانه ی عشق دوخته بودم و در بهت و حیرت به سر می بردم...خدایا من بیدارم یا این هم رویایی دیگر است؟

حواسم جمع نقطه ای شد که در بین رکن و مقام جمعیتی جمع شده بودند... چرا همه ی مردم جمع این نقطه شده اند؟

به یاد آن روایت افتادم که امام زمان (عج) در بین رکن و مقام درحالی که به خانه ی کعبه تکیه زده می ایستد و خود را معرفی می کند... بعد از شنیدن صیحه ی آسمانی و بعد از به شهادت رسیدن آن مرد... در ماه حرام و در مکان حرام در بین رکن و مقام می دانستم که ظهور مولا سخت نزدیک است و برایش لحظه شماری می کردم... اما حالا! یعنی بیدارم؟ و اگر بیدارم من که شب قبل را در منزل خودمان به خواب رفته بودم! یعنی اکنون!!! من اینجا!!! اگر خواب نباشم باید جز 313 تن باشم!!!

 

کسی در درونم نهیبم زد:خیلی خوش خیالی علی آقا... تو کجا و 313 تن کجا... تو کجا و یار خاص حضرت بودن کجا؟ ما اگه غلامش هم باشیم راضی ایم...

 

درست است که در تمام عمر 25 ساله ام جزء یاران خاص مولا بودن آرزویم بود اما! اکنون؟ کاش کسی آگاهم کند خوابم یا بیدار!!!

 

با قدم های لرزان به جمعیت نزدیک شدم... می ترسیدم اگر قدم های محکمی بردارم خواب شیرینم را در هم بکوبم... در همان چند قدم به این می اندیشیدم که چه چیز مرا لایق کرده؟ دعای مادرم؟ التماس دعاهایم به شهدا؟ اشک هایی که در زیارت سید الشهدا ریختم؟ آن طرح هایی که برای بانکداری اسلامی و اقتصاد در اسلام ارائه می دادم؟ شاید هم... نمی دانم! خداوندا اگر خواب می بینم بیدارم نکن... بگذار در این رویای شیرین جان بدهم...

 

حلقه ی جمعیت را شکافتم... مردی جوان که به سان ماه می درخشید در کانون جمعیت بود و سخن می گفت... آه خداوندا... این مرد همان مهدی فاطمه است! همان مولایی که تمام عمر منتظرش بودم... همان که در فراغش اشک می ریختم... خداوندا...

 

نگاهم پر از اشک عشق شد... ناخود آگاه قدم پیش گذاشتم... در مقابلش زانو زدم... گوشه ی عبایش را به روی چشم کشیدم... بوییدم و بوسیدم... دستانم را گرفت و مرا از زمین بلند کرد... با دستان مبارکش اشک چشمم را پاک کرد... زیر لب زمزمه کردم:چه رویای شیرینی!

 

صدای خوش آهنگش با لحنی مردانه گوش جانم را نوازش داد:

 

تو خواب نمی بینی... بیداری ... برای نبردی سخت آماده باش... چرا که تو 313 اّمین تنی...

 

این نوشته ها بخشی از خاطرات علی مهدوی شهید نبرد آخر الزمانه... کسی که به آرزوی همیشگیش رسید و در رکاب مولایش شهید شد...


[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ سید محمد عجزی ] [ دیدگاه ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
نویسندگان
نظر سنجی
آیا مطلب موجود در وبلاگ برای شما موثر بود؟



آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :