تبلیغات
محبان المهدی(عج)

محبان المهدی(عج)
بـایـــد وســط هفــته بیــــایی آقــــــا / دیریست که جمعه های ما تعطیل است

روزی حاكمی بود كه از زن ها بدش می آمد روزی نقاشی كه تصاویر بزرگان را كشیده بود به قلمرو این حاكم می آید حاكم تصمیم می گیرد كه این نقاش تصویر او را روی دیوار بزرگی بكشد.بعد از تمام شدن كار حاكم از كار نقاش راضی بود به همین دلیل شروع به صحبت كردن با او پرداخت ازكجا آمدی؟ وبه كجا می روی؟نقاش گفت از راه بسیار دوری آمده ام وبه ناكجا آباد میروم. حاكم پرسید:توكه مدت زیادی درراه بودی و به حكومت های زیادی سرزدی آیا چیزی هم از آنجا آورده ای؟جواب داد:بله من از هرچیزی كه خوشم بیاید تصویری می كشم ودر این آلوم قرار میدهم.حاكم آلبوم را ورق زدتا به عكس كاخی رسید درمورد آن سوال كردونقاش پاسخ داد:این كاخ مربوط به ملكه است.ومقتدرترین حكومتی است كه من دیدم.حاكم پرسید:چگونه؟گفت:هر حاكمی می تواند 20سوال از او بپرسد اگر او حتی یكی از آن ها راهم نتواند جواب دهد حكومت او مال آن فرد میشود ولی اگر به تمامی سوالات پاسخ داد باید حكومت خود را به او بدهی واسیر او شوی وكسی هم تاحالا نتوانسته سوالی بپرسد كه او جوابش را نداند واین گونه است كه او حكومتی بسیار عظیم دارد.حاكم تصمیم گرفت حكومت آن زن را بگیرد به همین دلیل به همراه نقاش به طرف آن جا حركت كرد.7سال در راه بود تا بتواند به آن جا برسد.واردكاخ كه شدپیرمردهایی را دیدپرسید:اینان كه هستند؟گفت: اینان نیز مانند توجوان بوده اند و آمده بودند تا ملكه را شكست دهنداما نتوانسته اند حاكم از وجود آن پرده سوال كرد،نقاش گفت كسی تابه حال آن سوی این پرده را ندیده است.بعد به اوگفت او ملكه استنزد او برو وخود را معرفی كن.او بعد از معرفی خود سوال اول را پرسیدكه ملكه توانست به آن جواب دهد.او تا 19روز هرروز صبح می آمد ویك سوال می پرسید كه ملكه تمامی آن ها را جواب داد.در روز نوزدهم ملكه گفت:حاكم جان خود را نجات بده و برو حاكم گفت:نه.

آن شب حاكم بسیار فكر كرد نزدیك های صبح بود كه صدای زمزمه ای شنید.نقاش را بیدار كرد وگفت:برویم كه فهمیدم كه چه سوالی بپرسم.نزد ملكه رفت و ماجرا خودش را برای او تعریف كردوپرسید:این حاكم چه سوالی كند كه ملكه جواب  آن را نداند.ملكه نتوانست به سوال پاسخ دهد و پرده ها كنار رفتند و كسانی آنجا بودند دیدند كه آن سوی پرده بزرگتر وزیباتر از این قسمت است .ملكه از حاكم پرسید:ای حاكم كه بود كه تو را از سمای كوهستان وگرمای بیابان ها نجات داد؟كه بود كه آن نقاش را تربیت كرد وبه قلمرو وسرزمین تو فرستاد؟كه بود كه تورا تحریك كرد كه به اینجا بیایی؟وهمچنین كه بود كه آن زمزمه را به تو رساند؟حاكم گفت:نمیدانم ملكه ادامه داد:مابودیم كه همه ی این كار ها راانجام دادیم تا تو به ما برسی زیرا زمانی كه تو ما را نمی شناختیم ما تو را دوست میداشتیم.در پایان نیز گفت:آن نقاش پیامبران اند كه برای هدایت بشر آمده اند وآن آلبوم قرآن می باشد و تصاویر موجود درآن زیبایی های خلقت اند.(آن ملكه نیز خداوند می باشد)

 

 

نتیجه:خداوند برای این كه ما به او برسیم برای ما چه برنامه ها و ایده هایی طراحی كرده است؟وما چگونه می توانیم به او برسیم؟

 


[ شنبه 5 اسفند 1391 ] [ 05:03 ب.ظ ] [ سید محمد عجزی ] [ دلنوشته ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
نویسندگان
نظر سنجی
آیا مطلب موجود در وبلاگ برای شما موثر بود؟



آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :